صائن الدين على بن تركه

446

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

و أصبو إلى العذّال حبّا لذكرها * كأنّهم ما بيننا في الهوى رسل به خاطر محبوب مىشتابم و مىروم به سوى كسى كه بين ما بدگويى كرد و دشمنى نمىورزم با كسى كه شيوهء او نكوهشگرى است . به نكوهشگران مهر مىورزم ؛ زيرا دوست دارم ذكر محبوب را از آنها بشنوم . گويى نكوهشگران ، پيام‌آوران عشق در ميان من و معشوق هستند . ( ابن فارض ) 29 كلّ الجمال غدا لوجهك مجملا * لكنّه في العالمين مفصّل تمام زيبايى [ يك جا ] در رخسار تو خلاصه شد ؛ اما در ميان همهء جهانيان صورت تفصيل يافت 81 فراق و لكن فيه قد جمع الشّمل * و هجر و لكن منه نكتسب الوصل جدايى و فراقى است كه پراكندگىها در آن جمع آمده است ؛ و هجرانى است كه از آن وصال مىطلبيم 69 إذا كان حظّي الهجر منكم ، و لم يكن * بعاد فذاك الهجر عندي هو الوصل هرگاه بهرهء من از شما جدايى باشد ، اما رانده شدن نباشد ، اين گونه جدايى در نزد من عين وصال است ( ابن فارض ) 98 ، 271 عندي غرام لو تحمّل بعضه * كلّ الأنام لكان عنهم يفضل تتنقّل الهضبات من جرعائها * و صبابتي تعلو و لا تتنقّل مرا عشقى است كه اگر بخشى از آن را تمامى مردم بر عهده گيرند ، از توان همهء آنها فزون‌تر آيد . كوهها از جايگاه محكم خود حركت مىكنند ، اما عشق من افراشته و استوار مىماند و از جاى خود تكان نمىخورد 136 و عنوان ما فيها لقيت و ما به * شقيت و في قولي اختصرت و لم أغل خفيت ضنّى حتّى لقد ضلّ عائدي * و كيف يرى العوّاد من لا له ظلّ و ما عثرت عين على أثري و لم * تدع لي رسما في الهوى الأعين النّجل نشان آنچه در عشق بدان رسيده‌ام ، و از آن ناشاد نيستم - سخن خود را كوتاه مىكنم و مبالغه نمىكنم - آن است كه : از شدّت لاغرى و نزارى ، چنان ناپديد و پنهان گشتم كه عيادت‌كنندهء من [ از نديدنم ] به حيرت و گمراهى افتاد . عيادت‌كنندگان چگونه كسى را توانند ديد كه سايه‌اى هم ندارد ؟ چشم كسى اثر از من نيافت ؛ زيرا در عشق ، چشمان درشت و زيباى معشوق ، نشانى از من باقى نگذاشته است ( ابن فارض ) 25